عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
22
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
تن وى نحيف گشت و ضعيف و نزار ، و از بس كه بگريست پوست از روى وى برفت و بر رخسار وى مغاكها پديد آمد . زكريا چون او را بر آن صفت ديد دلتنگ شد بگريست ، گفت : اى پسر ، من ترا از حق تعالى بدعا خواستم تا چشمم به تو روشن باشد و دل شاد و خرم ، اكنون اين همه رنج چيست كه بر خود نهاده و درد دل من گشتهاى ؟ يحيى گفت : اى پدر تو مرا بدين فرمودى . گفت كجا بدين فرمودم ؟ يحيى گفت : الست القائل انّ بين الجنّة و النار لعقبة لا يجوزها الا البكّاءون من خيفة اللَّه . نه تو مىگويى عقبهايست ميان بهشت و دوزخ ، كه جز گريندگان و زارندگان از بيم خداى تعالى آن عقبه باز نگذارند . آن گه زكريا برخاست و رفت و مادر وى بيامد ، پنبه پارهاى بر روى وى نهاد و اشك وى با خون آميخته ، در آن پنبه ميگرفت و مىفشارد اشك و خون از آن پنبه مىچكيد . زكريا در آن نگريست دلش بسوخت ، روى سوى آسمان كرد و گفت : « اللهمّ انّ هذا ابنى و هذه دموع عينيه و انت ارحم الراحمين » بار خدايا بر اين بيچاره ببخشاى كه آرام و قرارش نيست و بروز و شب آسايش را بوى راه نيست ، تويى بخشايندهتر همه بخشايندگان و مرهم نهنده بر درد و سوز خستگان . گفتهاند كه خطاب آمد : اى زكريا ! تو شفقت خويش دور دار كه بر درگاه ما چنين نازك و نازنين نتوان بود . ناز و لذت دوستان ما جايى دگر خواهد بود ، فردا در « مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ » . و همان ساعت يحيى را وحى آمد كه : « يا يحيى أ تبكي مما قد نحل من جسمك و عزّتى و جلالى لو اطّلعت على النّار اطّلاعة لتدرعت مدرعة من الحديد فضلا عن المنسوج » . و گفتهاند مادر وى وى بوى خواهش كرد تا او را يك شب به خانه برد ، يحيى مدرعهاى از موى بافته پوشيده بود ، آن از وى بر كشيد و مدرعهاى از صوف در وى پوشيد . گفت : آخر اين يكى نرمتر باشد ، چه بود كه يك امشب در اين صوف بياسايى . و عدسى پخته بود بخورد و از بهر دل مادر آن شب قيام شب بگذاشت و جنب فرا داد ، در خواب نداء هيبت آمد كه : يا يحيى اردت دارا خيرا من دارى و جوارا خيرا من جوارى . يحيى از خواب در آمد ، گفت : « يا رب اقلنى عثرتى فو عزتك لا استظل بظل سوى بيت المقدس » . فلبس مدرعة الشعر و وضع البرنس على رأسه و اتى بيت المقدس فجعل يعبد اللَّه مع الاحبار حتى كان من